|
☼این انـتـ ـهآ ﮯ کفــ ـ ـر نیســ ابتـ ـدآ ﮯ تفکــ ـ ـر استـ ،،خدا مارا آفرید..یا..ما او را؟؟؟؟
نیوومدنااام
غیبتام...
همه طولانی شدن..:( رفتنمم نبودنمم عادت میشه و تکراری! نظرارو تایید نکردم:( معذرت میخوام... یه چیزاییرو.. باس تموم کنم! ... بزودی،شآیدم برعکس! همه رو تایید میکنم...
+
تاريخ جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 16:16 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
دلـ ـ ـــم ،
پر از زخمهایـــﮯ است کـﮧ ...قرآر است وقتـﮯ بـزرگ شدم ؛ ؛
+
تاريخ جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 16:6 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
من،، چشـــ ـــم هآيم را بستم و تو قآيم شديـ؛ من هنــــ ـ ـ ـوز روزهآرآ ميـ شمآرم... تو پيدا نميشويـ نميدانم يآ من بآزيـ رآ بلد نيستم يا ...
+
تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 12:47 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
حافظ هنــــــ ـ ـــوز ..
اسرار دارد ،، خبر خوشـــیـ در راه استـــ... ! تو ،، کجــایــ ۲نیایـ منیــــ ک هرچه می آیی....
+
تاريخ شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 16:3 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
اگر بدانے چقد سخت است ..
یاد بودنت,,
در
عمق وحشت نبودنت ,,
مرا اینگونھ رھا نمیکردے..|":
+
تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 19:54 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
آرامم...آنقـــدر كـِ از پريدن هيچ پرنده اي غافل نشده و در هيچ خيابــاني،، گم نميشوم... آسان از ياد ميروم،آسان تر فراموشم ميكنند... امــــــــــا شكايتي ندارم... گله اي نيست... بهانـــــــه اي نيست.. آرامم،يك وحشي آرام..... بـــــــِ قدري آرام كـِ به جنون چندين ساله ام شك كرده ام... نكند مرده باشم؟:( مي نويسم دوستت دارم،، قايمش ميكنم… تو براي من نيستي… تورا بايد نوشت و گذاشتوسط همین شعرها و قصه هايي كـِ از آنجا آمده اي...
من… به جاي بيشتر از خودت عادت كرده ام….
سلام... بابت غیبت طولانیم از همه مذرت میخوام...
+
تاريخ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 18:24 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
من كـ بـ بارون گفته بودمـ نياد.. من كـ گفتم ديگـ هواي دل منـ بـ حالش فرقي نكنه... من كـ گفتم نياد... هنوز باورش نشده ديگـ هيشكي م3 من نميخوادشـ..نميخواد باور كنه.. بارون نيا آخه تو ا سر اي زمين خيــــــــلــــــي زيادي...برو يـ جاي ديگـ.. نه رو زمين.. نه پيش من.. نه چتر اونا... برو يـ جايي كـ همه ا ته دل بخندن... نه پيش ما،عروسكاي كوكي..
+
تاريخ شنبه دوم مهر 1390ساعت 20:32 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
چقـ ـ ــــد سخته وقتيـ ميبيني با اينكـِِِِ نه تو داميـ افتـ ـ ـادي نه بازيچـِ شدي،ديگــرون فك كنن بـ بازيـت گرفتنـ...
از خــ ـ ـود بازيچه شدنمـ تلــ ـ ـخ تره... من بـ 2روغاش احتيــاجي ندارمـ...2روغ گفتن بـ منــ ـ ـم احتياج اون نيسـ... مگـِ من چــي گفتمـ؟ نمي2نم... شايد سكوتـــم 3دا داره... 3داي سكوتمو ميشنويــ؟ بـ خدا اوج خفگيـشه... كاش سكـــــوتمم ساكت شـِ... كاش ديگـِ مجبور نشم 3داي اين سكــــــــوتو بشنومـ... و... باز اي كـــــ ــ ـــــــاش... كاش هيچوقت اين افكار مريضُ آلــــــــــــــوده رو.. نبينــــــم.. نشــــنوم... حســ ـ ــ نكنم... كاش تو 2نياتـون،بـ سكوت نميگفتن كـــــ ـ ـــــاش 2نياتون اين نبود...
+
تاريخ جمعه یکم مهر 1390ساعت 9:56 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
سلام..
چن بار بگم..من اینارو واس شخ۳ خا۳۰ نمیذارم.... عاشق نیستم بخدا... هیشکیم مجبور نیس ۲روغ بگه.من ک۳۰و نمیخوام...تو هر۳۰و میخوای بخوا... نظر خصو۳۰ نه توروخدا..
+
تاريخ چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 10:16 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
هنوز ساكتم وحسودانه مينگرم به آنهايي ك نگاهت را ميبينند و صدايت را ميشنود و شايد دوستت بدارند...
آنهايي ك نميگذارند فرياد دست هايم ب گوشهايت برسد.دلم ميخواهد دوس داشتنت را بر سرشان آوار كنم..تمام بغضم وتمتم احساس دلتنگيم را،ببين...نگاهم را! همان است ك هميشه منتظر آمدنت بود...ديگر مثل آن روزها نيست... خسته شده از بي پاسخ ماندن چرا نميبيني؟ چرا ديگر جست و جويش نميكني؟ من اينجا هستم... همان جا ك بوده ام!ميان خاطرات... نه... خاطرات نه.. بگذار بگويمهمان جا ك رهايم كردي..آري همان جا.. حتي يك قدم هم جلو نيامده ام،مبادا كمرنگ شوي،باورت ميشود آنقدر سرسپرده باشم؟ آنقدر ك خودم را فراموش كرده ام يادم نيست آن زمان ك نبوده اي چگونه كرده ام! گويي هميشه بوده اي،گويي هميشه داشتمت ولي حالا نيستي،عجيب نيست؟ آن مدت كوتاه بودنت تمام زندگيم را رنگي از با تو بودن زده...آري تو هميشه ميماني و خواهي ماند..اما ميترسم نبودنت را چگونه به قلبم بفهمانم؟؟؟ تمام من هواي تورا دارد..چ كنم با اين هواي نبوده ك نفسم را گرفته و درماني نيست..ميترسم از روزي ك بودنت را ب گوشم برسانند،از روزي ك دستانت دستان ديگري را بگيرند،روزي ك بودنت التيام ديگري شود...آرااااام خواهم مرد... خست ام ازين سردرگمي نميدانم ب كدام سو بايد رفت...هر طرف ك بروم هستي..دور نميشوي،اما نزديك هم نيستي.. ولي..
و اين تنها يقيين قلبم است،آري ميان تمام ندانستن ها و سردرگمي ها...تنها اما تو.. كاش ميدانستم كجاي سكوتت هستم.. عشق.. يا، نفرت؟
+
تاريخ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 14:53 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
تا حالا شده با اينكـ واس تموم حرفاش ي عالمه جواب داري...
فقط بتوني سكوت كني و بگي آره؟ زبونتم كُپ ميكنه....ديگه حرفات ميرن ته ته... نه واس اينكه حرفاش زيادي حرف حسابه... واس اينكه...اينكه ميبيني چقد دقيق همشو ميگه و يادش مونده همشو برا خودش به مدل خودش توضيح داده و تموم....وااااااااي فكرشو كن؟ انگار كلمه هام به زشتيه حقيقتي كه باس روشن ميكردن پي برده بودن... انگار ننگشون ميشد ب زبون بيان،انگار نميخواستن دلي بشكنه!آخه اونا ك نميدونن دلش سنگيه... اون تيكه سنگ،حتي تكونم نخورد... حريف دنياتون نشدم... متاسفــــــــــــــمـــ...:(
بازم سكوتو انتخاب ميكنم... سكــــــــــــوتي ميكنم،بالاتر از فريـــــــــــــاد....
+
تاريخ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 1:2 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
چ شباهت متفاوتي بين ماستـــــ... تو،دل شكسته اي...
+
تاريخ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 21:54 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
دلـمـ برايـِِِِ تنهــــــــــايي ميسـوزد...
چرا هيــچكس اورا دوستـ ندارد؟ مگر او، چـــ گناهي كرده كـــــ تنها شده؟ جرمـ تنهــــــــــايي چيست كــــ هيــچكس اورا نميخواهد؟ ديشبــ تنهــــــــــايي از اتاقمـ گذشت..2نبالش دويدمـ... ولي رفته بود... تنهــــــــاي تنهــــــا نيمه شب اورا در كنار حوض خانه پيــدا كردم،از گريه چشمانش قرمز بود.. برايش گريه كردمـ آخه اون از تنهــــــــايي مرده بود... و من.. تنهـــــــــــا تر شدم...
+
تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 18:40 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
گاهی از ساده ترین حادثه هم دلگیرم گاهی از دوری تو کینه به دل می گیرم گاهی از حوصله خسته به خودم می پیچم گاهی از کثرت بیهودگی حتی هیچم لحظه هایی است که من از تو و خود بیزارم لحظه هایی که به حال دل خود می بارم لحظه هایی است که من گنگم و بی ایمانم در دل غربت هر خاطره جا می مانم با خودم از عطش دلزده ای می گویم راه ترک دل نفرین شده را می جویم از خدا راهِ رهایی ز تو را می خواهم ساده از عمر نگاهم به دلت می کاهم گاهی از ساده ترین حادثه هم دلگیرم از تماشای دل خستۀ خود می میرم لحظه هایی است که من میل رهایی دارم از خودم از تو و از عشق و جنون بیزارم......
+
تاريخ سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 15:38 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
شبي غمگين؛شبي باراني و سرد... مرا در غربت فرداها رها كرد... دلم در حسرت ديدار او ماند،مرا چشم انتظار كوچه ها كرد... ب من ميگفت تنهايي غريب است.. ببين با غربتش با من چ ها كرد... تمام هستي ام بود و ندانست در قلبم چ آشوبي ب پا كرد.. او هرگز شكستم را نفهميد اگرچ تا ته دنيا صدا كرد..
+
تاريخ شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 15:4 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
امروز روز اول مدرسه... ديشب تا ديروخ بيدار بودم صبح ساعت 8.5بيدار شدم...امروز من بودم و خودم، امروز حس كردم بيشتر ا هميشه تنهام،چقـــــــــد ب تنهايي وابستم..كـــــاش سال 90 نميومد،كاش شهريور پارسال نميومد،كاش نميشد،كــــــــــــاش... از شهـــــــريور متنفرم..متنفرم كردن.. خدا عدالتت اينـــــــــــــــــــــه؟
+
تاريخ شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 15:2 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
دیروووووووووووز؟
من بودم و تنهاییییی؟عاشقشم تا حالا تنهام نذاشت... الکی بغضم گرفته بووود.. اههههههههههـــــ باز درس درس درس درس... باز شلوارت کتانه مانتوت کوتاهه هی تو سری هی... بیزااااااااااارم ا همشون...بیزار... ساغری جونم بوست دااارم
+
تاريخ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 11:41 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
امروز..
لاكـِ قرمزمـ تمومـ شد،دلمـ تنگـ ميشـِ براشـ...
+
تاريخ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 16:51 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
من آریایی ام... پیامبر ندارم،اما عقل دارم... امام ندارم، اما شعور دارم... روحانی برای توست چون من نیاز به تقلید ندارم... عاشورا ندارم... منجی درون چاه ندارم... تنها فکر دارم با خدا! اما خدایم نه در بیابان درون مکعب محصور است و نه عمامه بر سر دارد... من منم چیزی که تو نیستی ...
+
تاريخ شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 11:48 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
سلام..
حال گیریو میبینین؟ بلاگفا کد تاییدارو نمیاره
+
تاريخ سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 16:19 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
عشق مرگ نيست زندگي است. سخت نيست عين سادگي است. عشق عاشقانه هاي باد وگندم است . اولين پناهگاه کودکي آخرين پناهگاه آدم است. زندگي زيباست حتي اگر کور باشي ؟ خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي؟ اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي اگر مي دانستي دل ترک خورده ي من با ياد چشمان باراني ات شکسته تر مي شود هيچ گاه به من پشت نمي کردي اگر مي بيني کسي به روي تو لبخند نمي زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن.
+
تاريخ دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 15:51 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
آن سروْ بالایِ رشید، آن صاحب لحنها و تیکههای جدید، آن درس خوانده صنعتی شریف، آن مایلی کهن و علی دایی را حریف، آن دارای کارشناسی ارشد صنایع، آنکه میکند میهمانانش را ضایع، آن دندانهایش همه ردیف، آن دارای اندام بسیار ظریف، آن فاش کننده اسرار، آن مترجم سابق روزنامه ابرار، آن استاد فتنه و شور، مولانا عادل فردوسیپور! خداییش فوتبالی نیستین نظر نذارین را۳۰من باید ا همه ی ۲ستای خوبم که ۲ بلاگفا بلاگ دارن مذرت بخوام یه مدتیه کد تایی۲ نمیاره وا۳ همینم نمی۲نم ج یدم همین که ۲ر۳ش کردم میام جبران میکنم.... ۳۲تون دارم خیلیییییی.... ای تا های...
+
تاريخ شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 1:25 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
اگر دروغ رنگ داشت · اگر عشق، ارتفاع داشت · اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت · اگر براستی خواستن توانستن بود · اگر گناه وزن داشت · اگر غرور نبود · اگر دیوار نبود · اگر ساعتها نبودند · اگر خواب حقیقت داشت · اگر همه ثروت داشتند · اگر همه ثروت داشتند · اگر عشق نبود · اگر عشق نبود دکتر شریعتی
+
تاريخ چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 14:3 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
انسان=خوردن+خوابيدن+لذت بردن الاغ=خوردن+خوابيدن انسان=الاغ+لذت بردن انسان-لذت بردن=الاغ انساني كه از زندگي لذت نمي برد------» الاغ است ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مرد=خوردن+خوابيدن+كاركردن الاغ=خوردن+خوابيدن مرد=الاغ+كاركردن مرد-كاركردن=الاغ مردي كه كار نميكند ------»الاغ است ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زن=خوردن+خوابيدن+پول خرج كردن الاغ=خوردن+خوابيدن زن=الاغ+پول خرج كردن زن-پول خرج كردن=الاغزني كه پول خرج نميكند------»الاغ است ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پس: مردي كه كار نميكند=زني كه پول خرج نميكند بنابرين مرد كار ميكند كه نه خودش الاغ باشد نه زن....... ومرد كار ميكند كه زن پول خرج كند... و.....
را30 اينا كه ا خوتم نبوت اما جالب ترش اينكه نتيجه ميگيريم با اين اوضا،اهوال نه مرد،نه زن هيچك2مشون انسان نيستن...... هالا شما به دل نگيرين،مخاطب كه نداره فقط مهض سرداغيه...!!!!!!!!!!! فلا باي....
+
تاريخ دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 14:14 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
سلام خوبيد؟
موگم پيشاپــــــــيشـ تابســــــــــــ ـ ــــتـ ـ ــون داغـــــــــــــــــتـ ـ ــوووووووووونـ...........يـــــــــــــــــــــــــــــخ! 2تا سوال بد جوري ذنمو درگيركرده..... اگه نمي نوشتم خفه ميشدم.... خيلي مـــــــــــ ـ ــــــــر30 ميشم اگه جواب بدين... 1.تا حالا چه ح30 نداشتين كه خيلي 2س داشتين داشته باشين؟ 2.چرا ميگن مخالف رنگ 3پيد 30اهه؟!سرخ،شايدم سبز يا… نميتونه باشه؟ 2وميش خ برام مهمه!!!!!
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 18:4 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
آغوشی مقدس خاک خشک اندام زمختت ادغام می شود با سیل اشک های خیس من گل می شویم ما ای آدم .. دوباره از نو خواهمت ساخت درياب مرا
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 18:3 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
سوختم باران..
بزن… شايد تو خاموشم كني… شايد امشب سوزش اين درد هارا كم كني… باران… سراپاي وجودم آتش است… پس بزن باران…بزن… شايد تو خاموشم كني…
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 18:1 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
كساني كه آزادي را فداي امنيت ميكنند… نه لياقت آزادي را دارند... نه لياقت امنيت را!!!!
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 17:58 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
مطلب طولانیه اما به خوندنش می ارزه....
فهمیدم با بقیه فرق میکنه حالش خیلی عجیب بود
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه جوابشو بدونم،
گفتم :چشم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله كه بهت سلامتي ميده....
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گل مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالاسوالت چيه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگارنه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
خدا حافظی کرد و تشکر
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم فرقی داره مگه؟ باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 17:56 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
بسپاريم بر سنگ مزارمان تارخ نزنند تا… آيندگان ندانند بيعرضگان اين برهه از تاريخ.... ما بوده ايم!!!!!
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 17:54 نويسنده ◙وحشِــــــــﮯ آرآمـ◙
|
|